هدف معجزات 

معجزات معمولا به عنوان رویدادهایی در نظر گرفته می‌شوند که نمی‌تواند بخودی خود در دنیای طبیعی رخ دهد. یعنی قدرتی ماورای طبیعت یا چیزی که خارج از طبیعت اقدام به مداخله کرده و سبب تغییر فرایند و حاصل کار بصورت غیر قابل انتظار شده است. ما معمولا می‌گوییم اتفاق مافوق طبیعی رخ داده است. این تعریف معمول معجزه است که هم مورد قبول معتقدین به معجزه و هم مورد قبول آنانی است که اعتقادی به آن ندارند. البته مسیحیان به معجزه اعتقاد دارند؛ معجزات نه تنها ممکن هستند بلکه معجزات ثبت شده در کتاب مقدّس بوسیله خود خداوند یا از طریق قدرت او به انجام رسیده است.
چرا خداوند معجزه می‌کند؟ در کل چرا در دنیای طبیعی مداخله می‌کند؟ پاسخ این سوال برای مسیحیان از این حقیقت سرچشمه می‌گیرد که خداوند خالق طبیعت است (پیدایش ۱: ۱؛ مقالات عمومی: آفرینش، تکامل، یا هردو؟ مشاهده شود). خداوند جهان مادی را بر اساس خواست و میل خود آفرید. چطور خالق می‌تواند در کار خلقت خود دیگر دخالت نداشته باشد؟ ما نباید تعجب کنیم که خداوند جهان طبیعی را دوست دارد و هنوز برای اداره درست آن مشغول به کار می‌باشد. خداوند صرفا خالق جهان نیست بلکه حاکمیت او بر جهان نیز تداوم دارد (اول تواریخ ۲۹: ۱۱-۱۲؛ مقالات عمومی: مقدمه تاریخچه نجات، مشاهده شود). معجزات این حقیقت را هم به قوم خداوند و هم به آنانی اعلام می‌کند که از قوم او نیستند (خروج ۷: ۵؛ تثنیه ۴: ۳۴-۳۵). خداوند از طریق معجزات خود، جلالی را دریافت می‌کند که سزاوار پادشاه کل خلقت و هستی است (خروج ۱۴: ۱۸؛ متی ۱۵: ۳۰-۳۱؛ اعمال ۴: ۲۱). معجزات در واقع نشان می‌دهند که خداوند واقعا چه کسی است.
یکی از دلایل اصلی معجزات خداوند این است که محبت عظیم خود را به قومش نشان دهد. خداوند بطور مداوم مواظب قوم خود است، و خداوند احتیاجات ایشان را در موارد بسیار بوسیله راههای مافوق طبیعی تدارک می‌بیند. عهد قدیم مکررا ” تدارکات مافوق طبیعی“ از قبیل آب و آذوقه اسرائیلیهای سرگردان در بیابان را به ما یاد آوری می‌کند (خروج قصل ۱۶-۱۷). بلدرچین در اصل یک پرنده طبیعی است، اما خداوند آنها را در زمان نیاز اسرائیلیها و درست بعد از اینکه وعده آنرا داد فراهم نمود. این چیزی بیش از یک تصادف یا قضا و قدر بود. و حتی اگر مَنّ نوعی غذای طبیعی در نظر گرفته شود پس این طبیعی نبود که تدارک آن در روز سَبَّت متوقف شود. بوضوح معلوم است که خداوند چیزی مافوق طبیعی را سازماندهی کرده بود. دست خداوند در غذایی که کلاغها برای ایلیا می‌آوردند و همچنین در تداوم عرضه آرد و روغن برای بیوه زن، کاملا قابل تشخیص است (اول پادشاهان ۱۷: ۲-۱۶). و اَلِیشَع نیز تدارکات مافوق طبیعی خداوند را نیز به طریقی مشابه تجربه نموده بود (دوم پادشاهان فصل ۴).

 

برگرفته از سایت رازگاه

Advertisements

اوست که ابتدا بخشش رو به ما آموخت

گذشت یک بخش اساسی از ایمان مسیحیت است. و گذشت از طریق مواجهه با خدا و تفکر در کلام او رشد می کند. آیات زیر، بخشی از آیات کلام خداوند در رابطه با گذشت و بخشش است و هنگامیکه به خاطر سپرده شوند، می توانند به ما کمک کنند تا در تمام روزهاى خود، بخشنده تر باشیم. بگذاریم زندگی مان با مطالعه عمیق کتاب مقدس تغییر کند !

بیایید با قلبمان از کلام پدر بنوشیم

‹به دست آوردن دل برادر رنجیده، سخت‌تر از تصرف یک شهر حصاردار است. منازعه بین دو برادر، دیوار جدایی ایجاد می‌کند. ‹

امثال‌ ۱۸:۱۹

‹بلی، بار دیگر بر ما ترحم خواهی فرمود. گناهان ما را زیر پاهای خود لگدمال خواهی کرد و آنها را به اعماق دریا خواهی افکند! خداوندا، خدایی مثل تو نیست که گناه را ببخشد. تو گناهان بازماندگان قوم خود را می‌آمرزی و تا ابد خشمگین نمی‌مانی، چون دوست داری رحم کنی. ‹

۷:۱۸-۱۹ میکاه‌

‹پس اگر نذری داری و می‌خواهی گوسفندی در خانۀ خدا قربانی کنی، و همان لحظه بیادت آید که دوستت از تو رنجیده است، گوسفند را همانجا نزد قربانگاه رها کن و اول برو و از دوستت عذرخواهی نما و با او آشتی کن؛ آنگاه بیا و نذرت را به خدا تقدیم کن.

۵:۲۳-۲۴ متیٰ

‹زیرا اگر خطاهای مردم را ببخشید، پدر آسمانیِ شما نیز شما را خواهد بخشید. امّا اگر خطاهای مردم را نبخشید، پدر شما نیز خطاهای شما را نخواهد بخشید. ‹

۵:۱۴-۱۵مَتّی

‹در این هنگام پطرس پیش آمد و پرسید: «استاد، برادری را که به من بدی می‌کند، تا چند مرتبه باید ببخشم؟

آیا هفت بار؟

عیسی جواب داد:  نه، هفتاد مرتبه هفت بار! ‹

۱۸:۲۱-۲۲متیٰ

‹پس مراقب اعمال و کردار خود باشید! «اگر برادرت در حق تو خطایی ورزد، او را از اشتباهش آگاه ساز. اگر پشیمان شد، او را ببخش. حتی اگر روزی هفت مرتبه به تو بدی کند، و هر بار نزد تو باز گردد و اظهار پشیمانی کند، او را ببخش!» ‹

۱۷:۳-۴ لوقا

دعای ربانی

پس‌ شما به‌ اینطور دعا کنید:

“ای‌ پدر ما که‌ در آسمانی‌، نام‌ تو مقدّس‌ باد.  

ملکوت‌ تو بیایـد. اراده‌ تو چنانکه‌ در آسمان‌ است‌، بر زمین‌ نیز کرده‌ شود.  

نان‌ کفاف‌ ما را امروز به‌ ما بده‌. 

و قرض‌های‌ ما را ببخش‌ چنانکه‌ ما نیز قرضداران‌ خود را می‌بخشیم‌.  

و ما را در آزمایش‌ میاور، بلکه‌ از شریر ما را رهایی‌ ده‌.

زیرا ملکوت‌ و قوّت‌ و جلال‌ تا ابدالا´باد از آن‌ تو است‌، آمین‌.”

هللویاه

ثمرات روح القدوس قسمت اول

ثمرات روح القدوس
ثمرات روح القدوس

قسمتی از کتاب راز اثر بیل برایت:
سالی تقریبا ھیچ پولی نداشت. سال ھا پیش وقتی شوھرش جب مرد، با
بیمه عمر او قرض خانه شان را پرداخت مینمود ولی فقط ھمین بود. حالا
ھمان خانه در حال تخریب بود. و ماشین ھم خیلی وقت پیش اوراق شده
بود، چون نمی توانست از عھده ھزینه تعمیرات و بیمه آن برآید.
فقط ھفته ای چند دلار برای خرید خوراکی پول داشت و وقتی قبض برق
خیلی زیاد شد، تصمیم گرفت که فقط با نور شمع و اجاق خوراک پزی
زندگی کند.
سالی به ندرت از خانه بیرون می رفت. اصلا چطور می توانست این
کار را بکند، وقتی که برای انجام ھر کاری به پول نیاز داشت؟ برای
یک فنجان قھوه در کافی شاپ باید ٨۵ سنت می پرداخت. حتی با کارت
تخفیف ویژه افراد مسن، برای سینما رفتن به سه دلار پول نیاز داشت .
قدم زدن در پارک مستلزم داشتن کفش بود و تنھا کفش سالی فقط به چند
نخ بند بود. پس ھر روز در خانه می ماند و در صندلی راحتی خود
عقب و جلو می رفت. او با خود فکر کرد «، زندگی باید راحت تر از این
بود. خیلی خوب شروع شد، پر از وعده ھای عالی؛ ولی حالاھمه چیز
تمام شده است . » او سال ھا زندگی کرد، بھتره بگویم فقط روزھا را پشت
سر گذراند. بیچاره، تنھا و شکست خورده. تا اینکه یک روز دوست
قدیمی دوران بچگی اش از آنطرف کشور به یاد او افتاد و تصمیم گرفت
که سالی را ملاقات کند.
وقتی مریم، سالی را در آن وضعیت دید، خیلی دلشکسته و غمگین شد. و تصمیم گرفت که چند روزی آنجا بماند و سعی کند که دوستش را
تشویق کند و به او کمک نماید که خانه را سروسامانی بدھد. مریم در
ضمن کمک به دوست قدیمی خود، به کشف بزرگی دست یافت. او
در کمد قدیمی پرونده ھای جب یک پوشه پیداکرد که روی آن نوشته شده
بود، …..برای سالی……
سالی داخل پوشه یک دفترچه پس انداز قدیمی پیدا کرد. آخرین قبض
پرداخت، ٢٢ سال پیش بود، درست قبل از اینکه جب بمیرد. بالانس
حساب ٨٧ ھزار دلار بود. فقط ھمین نبود یک پاکت زرد رنگ ھم در
آن پوشه وجود داشت که جب با خط خودش روی آن نوشته بود، تقدیم به
سالی، با عشق جاودانی.
مریم پرسید » ، میدانی این چیه ؟» سالی به حافظه اش رجوع کرد و به
روزھای آخر عمر شوھر عزیزش فکر کرد. جملات سختی که در
واپسین روزھای عمر جب بین آنھا رد و بدل شده بود را به یاد آورد .
سالی در ماه ھای پر از غم و اندوه از دست دادن جب، قسمتی از حرف
ھای او را فراموش کرده بود، «وقتی که من رفتم … یک پوشه برای تو
… در کمد. خیلی مھم است.»
در حالی که مریم تماشا می کرد، سالی پاکت را به دقت باز کرد. داخل
آن یک برگه تاشده و یک کلید بود. سالی شروع کرد به خواندن:
عزیزترین عشق من
زمان بودن من با تو کوتاه بود، ولی می خواھم بدانی که ھر چیزی را که
بعد از رفتن من نیاز خواھی داشت برای تو فراھم کرده ام. دفترچه پس
انداز را ببین. سپس این کلید را با خودت به بانک ببر. در عشق به یاد
آوردن من، لطفا از تمام زندگیت لذت ببر.
با عشق جاودانه … جب
سالی و مریم متوجه شدند که کلید، مربوط به یک جعبه امانت بانکی بود.
پس به بانک مراجعه کردند و وقتی که در فلزی جعبه را باز کردند،
چشمان شان از تعجب گرد شد. آنجا ٣٢ ھزار دلار پول بود، به علاوه یک برگه سھام و سه بسه سکه ھای قدیمی . بعد از ظھر آنروز، یک
کارمند بورس سھام به آنھا اطلاع داد که برگه سھام ۵۵٠ ھزار دلار
ارزش داشت. یک صرافی سکه ھا را ۴٧ ھزار دلار خرید و بانک ٣٢
سال سود ٨٧ ھزار دلار سالی را بر آورد کرد ه روی ھم رفته ٢۵۴
ھزار دلار شد. در مجموع سالی بیش از ٨٨٣ ھزار دلار پول داشت.
سالی زندگی پر از درد و رنجی داشت، در حالی که پولی که خیلی
بیشتر از حد نیاز او بود، سال ھا در دسترس او قرار داشت…….ادامه دارد